|
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها ناگهان خوابي مرا خواهد ربود خاك مي خواند مرا هر دم به خويش پرده هاي تيره دنياي من در بر آيينه مي ماند به جاي مي شتابند از پي هم بي شكيب مي فشارد خاك دامنگير خاك! گور من گمراه مي ماند به راه
مي توان در كوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد مي توان در خلوت شبهاي راز فكر رسم آبي پرواز بود مي توان با حرفي از جنس بلور شوق را به هر دلي دعوت نمود مي توان در آرزوي كودكي با حضور يك عروسك سهم داشت مي توان گاهي به رسم ياد بود در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت مي توان از شهر شب بو ها گذشت عابر پس كوچه هاي نور بود مي توان همسايه مهتاب شد فكر زخم غنچه اي رنجور بود مي توان با لطف دست پنجره مهربان گنجشكها را دانه داد مي توان وقتي خزان از ره رسيد يك كبوتر را به كنجي لانه داد مي توان در قلب هاي بي فروغ لحظه اي برقي زد و خورشيد شد مي توان در غربت داغ كوير آن ابری كه مي باريد شد می توان... می توان... می توان... می توان.... می توان... می توان...
نگاه کن که غم درون ديده ام مرا دگر رها مکن ///فروغ فرخزاد///
واژه اي که روزها يا شايدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو، نميدانم؟ شايد روزي بخوانند بر تو، عشق مرا ... مي دانم روزي خواهي آمد، مي دانم ... گريان نمي مانم، خندانم! براي ورودت اي عشق. وقتي که به يادت مي افتم، به ياد خاطراتت ... نامه هايت را مرور مي کنم، يک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد ... و اشک شوق بر گونه هايم روانه ميشوند ... تنها ميگويم هميشه در قلب مني تو ... ميدانم که باز خواهي گشت ... مي دانم! به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي
چون که مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پيام ضروري : <<وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن! خاموش باش ... قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی>>!!
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد به سراپای تو لب میسودم به نوای دل دیــــوانه ی تـــــو میگذشتم ز در خانه ی تو کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می تابیدم از پس پرده ی لرزان حریر رنگ چشمان تو را میدیدم کاش در بزم فروزنده ی تو خنده ی جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم کاش چون آیینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده ی تو کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا میکرد کاش از شاخه ی سر سبز حیات گل اندوه مرا میچــــــــیدی کاش درشعرمن ای مایه ی عمر شعله ی راز مرا میــدیــدی فروغ فرخزاد
باور کرده ايم که ريشه هامان در خاک، زنجيرهايي ناگسستني ست باور کرده ايم که پرواز آرزويي دست نيافتني ست شاعري مي گفت: " پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست" آسمان نيز ديگر هواي ياري ندارد و در اين باور به خواب رفته ايم کجاست آن سنت شکن تاريخ که اين باور هاي پوسيده را در هم شکند بياييد باور کنيم که شب رفتني ست و به راستي که شب رفتني ست!
يک تبسم زيرکانه يک عروسک بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم و تو اين کار را کردي چقدر ساده عاشقت شدم... مثل قصه کودکانه توشدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردي ... گفتم بمان پري قصه ها که من بي تو ميميرم خنديدي و گفتي بازي بود
گفتم بازي زيبايي بود بيا بازي کنيم گفتي من کودک نيستم بزرگ شده ام بازي نمي کنم
گفتم مگر بزرگترهابازي نمي کنند؟ گفتي بازي نه زندگي مي کنند
گفتم پس بيا زندگي کنيم مثل بازي گفتي زندگي بازي نيست گفتم پس با عشق تو چه کنم؟ گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن
رمضـــــــــــــــان در راه اســــــــــــــت توشــــــــــــــه ای برچینیــــــــــــــــــم همه اش نـــــــــــــــــور خــــــــــــــــدا همه عشــــــــــــــــق و همه شـــــــــور در همـــــــــــــــــــه اوقاتــــــــــــــــــش در منــــــــــــــــــاجـــــــــــــــات شبش یاد ما هـــــــــــــــــــم باشیـــــــــــــــــد صدوق رحمة الله از امام صادق علیه السلام روایت نموده است: "کسی که سه روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به ماه رمضان وصل کند، خداوند روزه دو ماه پی در در پی برای او مینویسد.
آشفته تر از آهم در بي سروساماني سرگشته تر از بادم محکوم پريشاني از دلهره لبريزم انگار که پاييزم برگم که چنين عاشق در پاي تو ميريزم در کسوت بي تابي آتش زده بر جوبم يعقوب نيم اما هم گريه ي يعقوبم بيا مهدي بيا...اي يوسف ليلايي اي عشق زليخايي يارا به خدا سوگند تو دلخوشي مايي ...بيا مهدي بيا... از فاصله سرشارم ميسوزم و مي بارم هم سينه ي پر درد و هم ديده ي تر دارم اي پادشه خوبان تو خوب ترين هستي در دفتر محبوبان محبوب ترين هستي مي دادي و سرمستم...دل بردي و دل بستم ... هر جمعه نه هر لحضه من منتظرت هستم ..بيا مهدي تو آينه ي عشقي تو جلوه ي معبودي تو وعده ي قرآني تو مهديه موعودي بيا مهدي...
زند گی،
یک خیابان بی انتهاست. خیابانی که درآن رهگذری، سرگردان است. هر چه بیشتر قدم برمی داری ، بیشتر از آن دور می شوی. سهم من از این خیابان، گردش در کوچه های تلخ خاطراتم است. کاش تمام تلخی ها مانند پر کاهی بایک باد نیست شود.
همش تو فکر رفتنی
دیگه نگات نمیکنم خیلی ازت بی خبرم دیگه صدات نمیکنم قهرمــــــــو بهتر میدونی قهــــــــرای من طولانیه گلای دنیــــــــــارم بدی آشتی باهـــــــــات نمیکنم من تو رو خیلی دوست دارم کیه که اینو ندونه دروغ میگم اگه بگم شبا دعات نمیکنم تنهایی درد بدیه تنهام و خیلی منتظر تو نیستی اما به خدا شک به وفات نمیکنم قرار نبود تــــــــــــو بری و من از تو بـــــــــی خبر باشم آخر نامــــــــــه هام دیگه جونو فــــــــــدات نمیـــــــکنم نمیشـــــه عاشقت نبود آخه کسی مثل تو نیست نگاه به هیچ آسمونی به جز چشات نمیکنم بگو گنـــــــــاه من چیه که بی خبر موندم ازت مگه تو وقتی غم داری گریه به جات نمیکنم بـــــــــگو چرا سفر میری همش جاهای خیلی دور مگه خودم زندگیـــــمو ماه شبـــــات نمیکنم تا لحظه ی برگشتنت ستاره ها رو میشمرم عاشقی زندونه و من فکر نجـــــــــات نمیکنم قهــــــــــر و بهونه ی منو بذار به پای عاشقی محاله تو کاری بگی بگــــــــم برات نمیـــــــــکنم
|
About![]()
خداوندا Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
سرگشاده(سینا)
ثانیه های نامرد |