×××رویــــــــــــــای پاک مــــــــن×××
!!!!...تا خدا هست ... که همیشه هست
انگار تمام واژه ها محو شده اندو برای گفتن من تمام شده اند ثانیه ها آنقدرتند و با شتاب از پس هم میگذرند هر که نداند فکر میکند پشت ساعت ها چه چیز ارزشمندی پنهان شده است باید باشید و روزها را ببینید که چه با سرعت از پی هم میگذرند انگار میخواهند ثابت کنند از دیگری بهتر اند غافل از اینکه هر روز قلبم به خاطر گذشت زمان بی حاصل مرا مواخذه میکند و چشمم هر روز دلش به خاطر قلبم میسوزد و اشک مرا در می آورد بی خیال...من از هجوم واژها میترسم... میترسم نکند روی سرم آوار شوند و من اجازه ی دفاع از خود را نداشته باشم...پس سکوت میکنم تا آب ها از آسیا ب بیفتد. .............................................................. ................................................................................. ............................................................................................ از پاییز خانه مان بگویم.،،،. حیاط خانه ما زیبا شده است،،،زیر درختان که میایستی برگ های نارنجی رنگ از شاخــــــــــــه های تکیده اش روی شـــــــــــــــــانه ات جا خـــــوش می کنند... حـــــــــــــــــس خوبیســــــت وقتی برگـــــــــهای خشکیده را خــــــــرد میکنم... البته گاهی یادم می آید که چگونه دوست داشتنی ترین افراد قلبم را خــــرد کردند چه کــــــــــنم ؟؟؟ آهـــــان،،،یادم افتاد فقط آه میکشم..البته با صــــــدای خـــــفه... نـــــــــکند بیدار شوند و بشـــــــنوند...میــــگذارم بخوابند تا شاید خــــواب ببینند شــــــاید در خواب مرا دیدند که آه را با حســـــرت میکشم و دلـــشان ســــــوخت البته همان بهتر که دلشان نسوزد چون من با سکوت غرق دردنیایی شــــــــــده ام کـــــه با هــــــــــــــزاران المـــــــــــــــاس عوضــــــــــــــــش نمیـــــــــــــکنم... وقتی سکوت میـــکنم همه حرصـــشان میگیرد و من فقـــــــط ریز ریز میـتخندم تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست ؟ توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه ی گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه ی تنگ با همین دستی تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد! خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره را و بهاران را باور کن تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر
برام از قصه ی تنهایی می گی ،،،از شب کبود تنهایی می گی برام از خاطره ها قصه می گی،،،از یه درد بی دوا قصه می گی برام از دلتنگی بی انتها ،،،از تب فاصله ها قصه می گی من هنوزم یه صبور بی صدام ،،،من هنوزم یه غریب بی پنام من هنوزم پر خواهش دلم ،،،من هنوزم یه کویر کهنه پام برام از غصه نگو ، قصه نگو ،،،برام از عاشـــق دلخسته نگو برام از درد نگو ، سرد نگو ،،،برام از عاشـــــق بی درد بگو حرفی از باد بزن ، داد بزن ،،،حرفی از اسیر دلشــــاد بزن از غـــــــم راه نگو ، آه نگو ،،،از شب دلگیر بی مــــــــاه نگو من هنوزم یه صبور بی صدام ،،،من هنوزم یه غریب بی سرام روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما می خواهم هر چه بیشتر بروم، تا هر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم . هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین. (دکتر علی شریعتی) گاهی آنقدر در هیاهوی زندگی گم می شویم که خودمان را گم می کنیم در کوچه پس کوچه های روزمرگی... گاهی غریبه ای را در آینه می بینم که با چشمانی متعجب به من خیره شده... گاهی از شنیدن حرفهای خودم تعجب می کنم... آیا این من هستم؟ گاهی که خاطرات گذشته تلنگری می زنند به من، با خودم می اندیشم که در کدام خیابان و پشت کدام چراغ قرمز، احساساتم را جا گذاشتم؟!! از خودم می پرسم در کدام بازار بود که قلبم را فروختم تا یک سیر عقل بخرم؟!! از خودم می پرسم که دوستانم در کدام پیچِ جاده ی مشکلاتم گم شدند؟!! از خودم می پرسم کی به این تونل تنهایی وارد شدم؟!! از خودم می پرسم این دخترکی که هر روز در آینه به من زل می زند کیست؟ گاهی فکر می کنم چهره اش آشناست! گاهی فکر می کنم او را می شناسم!!! به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز! به شکست دل من؟یا به پیروزی دل خویش؟ به چه میخندی؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است بخند... تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر ماه من: کار آنهایی نیست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ایت از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو بادل خود که خدا هست، خدا هست... ماه من... غصه اگر هست! بگو تا باشد! معنی خوشبختی بودن اندوه است.... ترحم نکن...من به رسم رفتن و تنها ماندن عادت دیرینه دارم صبر نکن...برو...راحت باش... خوشبخت باش...نفرین نمیکنم...اهل نفرین نیستم... شاد باش و بخند من به اندازه ی هر دویمان گریه خواهم کرد...برو صادقانه میگویم سخت است رفتنت اما من دلی دارم صبور...آرام... تو نگران هیچ چیز نباش... من میدانم زمستان را چگونه بگذرانم تا به بهار برسم... گرچه خودت میدانی نمیرسم ولی من صبر میکنم...جز این کاری ندارم... فقط طبق رسم جدایی چند تکه هدیه ناقابلم را پس بده... دفتر خاطرات پر از شعرم را پس بده... عکسی که میگفتی تمام زندگیت است را پس بده... زندگی تو مال دیگریست...لطفی کن و خاطراتمان را نیز پس بده... ولی ای کاش هیچ وقت وعده نمیدادی ... کاش دل نمیبستم...ولی تو دعا کن دل بکنم... دیگر حرفی نمیزنم ... میدانم گوش نمیکنی ...دیگر صدای من زیبا نیست... دیدن من رئیا نیست... من فقط خسته ام خسته از تمام بی عدالتی ها از تمام نا جوانمردی ها من از فردا و پس فردا های تکراری خسته ام ... من از خروش و جوشش دریا خسته ام ... من از تکرار لحظه های تکراری خسته ام من نمی خواهم من باشم من از من بودن خسته ام من از فکر کردن به فردا خسته ام... عزیز دل دریا: تو به فکر خستگی من نباش من صبورم آنقدر که دیگر تحمل پذیرش تمام درد های دنیا را دارم... فقط نمیدانم با فرداهای تکراری چگونه سر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر تو و قسمت این چنین میخواهید حرفی نیست من فردا ها را به امید فردا های تکراری دیگر سر میکنم و خود را به وعده های بی خود و تکراری خوش میکنم... تعریف از خود نیست دل من صبور است من دیگر هیچ وقت غصه ی دعا های بی ثمرم را نمی خورم اگر خدا چنین میخواهد من راضیم من راضیم از تمام نداشته هایم من از اجابت نشدن دعا هایم راضیم و دیگر هرگز اصرار نمیکنم خدایم خود میداند که من از تمام لحظاتم خسته ام ... اگر او چنین میخواهد حرفی نیست خستگی را با تمام وجودم تحمل میکنم... من با بزرگ بودنم می سازم چون تنها آرزویی بود که از دوران کودکیم اجابت شد... من خودم آرزو کردم بزرگ شوم پس تمام روزها را تحمل خواهم کرد ... راستی چرا روزهای من چنین است و چنین شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا تمام ثانیه هایم تکرار ثانیه های قبلی ست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گرچه نااميد هم نميشويم! هدف ما رسيدن نيست، رفتن است! همه ميرويم، با هم، به دريايي بيكران! با هم جاری میشویم، حتي اگر لازم شد با هم غرق ميشويم! اين دريا ارزش غرق شدن را دارد! اي دريا، آنقدر غرقمان كن تا در تو گم شويم، تا شاید تو شويم! رياي نگاهت را از ما شوريده دلان دريغ مكن.. به جون ستاره هامون*** تو عزیز تر از چشامی , هر جا هستی خوب و خوش باش, تا ابد بغض صدامی,, تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم, این و به خدا گفتم به سختی. من اگه دوستت نداشتم , پای غمهات نمی موندم, واست این همه (ترانه)از ته دل نمی خوندم. به تو گفتم برو خوبم, واسه این بود کi می دیدم داری اب می شی , می میری این و از همه شنیدم. دارم از دوریت می میرم , تا کنار من نسوزی, ازدلم نمی ری عمرم, نفسامی که هنوزی, تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد, از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد.. تو اگه تنها نمی مونی, منه تنهارو دعا کن ,. خاطراتم و نگه دار, اما دستام و رها کن ... دست تو اول عشقه, بسپرش به اخرین مرد. مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد... تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر اگر خیال داری دوستم بداری ... همینک دوستم بدار... اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید... و مجبور میشوی حرفهای ناگفته قلب ساده ات را در فراسوی یک مشت خاکستر سرد پنهان کنی ... پس اگر ذره ای عشق من در دلت مآوا دارد... اگر دوستم داری... بگذار زنده بمانم... تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر بهار غریب من به درماندگی صخره و سنگ تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر نبودی من برایت گریه کردم برای غصه هایت گریه کردم تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست بپذیر




دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن 
د

من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر و به یاری دیگر
نه بهاری و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا، این دریا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم تو، این غم شیرین را
با خود خواهم برد
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم


